تقدیم به تنها گلی که هیچ وقت پژمرده نمی
1/6/1387 :: 10:4 عصر
دل آدما به اندازه حرفاشون بزرگ نيست
اما اگه حرفاشون از ته دل باشه مي تونه بزرگترين آدما رو بسازه
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
نور دليل تاريکي بود و سکوت دليل خلوت؛تنها عشق بي دليل بود که تو دليل آن شدي
1/6/1387 :: 9:55 عصر

1/6/1387 :: 9:36 عصر
. . ¶¶ . . ¶¶¶ ..¶¶¶
. . . . . . . ¶¶¶ . . ¶¶¶.¶ .¶¶
. . . . . . .¶¶¶.¶. .¶¶¶. . .¶¶
. . . . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶¶ . . .¶¶¶
. . . . . .¶¶¶¶¶ . . ¶¶¶¶.¶¶ .¶¶
. . . . . ¶¶¶¶. . . . ¶¶¶¶. . . ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶. . . . .¶¶. . . ¶¶
. . . . .................... ........ ¶¶
. . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. . ¶¶
. . . . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ¶.¶¶
.¶¶. . . . .¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶.¶¶
.¶¶¶¶¶ . . . . . ¶¶.´´´´¶¶¶¶¶¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶
.¶¶¶¶¶¶¶. . . .¶¶. ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. ¶¶¶¶¶¶¶ . . ¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. .¶¶¶¶¶¶¶ . ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´¶¶¶¶
. . .¶¶¶¶¶¶. ¶¶. . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´¶¶¶¶¶
. . . .¶¶¶¶¶¶¶. . . ¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶ ´¶¶¶¶
. . . . . . . .¶¶. .´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . . ¶¶. . ´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . .¶¶. . .´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶
. . . . . . ¶¶. . . ´´´´´´´´´´´¶¶¶¶
26/5/1387 :: 5:55 عصر

ميلاد يگانه منجي عالم بشريت حضرت مهدي(عج)بر همگان مبارک باد
26/5/1387 :: 12:1 صبح
با سلام
جواب دوستاني که در قسمت نظرات نظر داده بودن و سوال طرح کرده بودن در همان قسمت ثبت شد
براي مشاهده به همان قسمتي که نظر داده بودين مراجعه کنين.
با تشکر
مديريت وبلاگ: جواد
25/5/1387 :: 11:30 عصر

19/5/1387 :: 10:39 عصر
گاه انسان بايد در سختي باشد تا به ديگري دست ياري دهد
گاه انسان بايد با بخت بد روبه رو شود تا هدفش را بهتر بشناسد
گاه به طوفان نياز است تا او قدر آرامش بداند
گاه بايد به او آسيب رسد تا با احساس تر شود
گاه بايد در شک و ترديد باشد تا به ديگري اطمينان کند
گاه بايد در گوشه اي تنها بماند تا واقعيت وجود خود را بشناسد
گاه بايد از شيفتگي رها شود تا به آگاهي برسد
گاه بايد کاملا بي احساس باشد تا بتواند همه چيز را حس کند
گاه بايد در اوج شور و احساس بود تا به قلب او راه يافت و او به روي عشق در بگشايد
چه بسيار از اينها را پشت سر گذاشته ام
ومي دانم نه تنها آماده عاشق تو شدن هستم بلکه عاشق تو هستم
16/5/1387 :: 11:1 عصر
روزها گذشت و گنجشک با خدا هيچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت ” . مي ايد ، من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام که دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست . فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود ” با من بگو از انچه سنگيني سينه توست .” گنجشک گفت ” لانه کوچکي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي کسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم کجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر کلامش بست. سکوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت ” ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. انگاه تو از کمين مار پر گشودي . گنجشک خيره در خدايي خدا مانده بود.
خدا گفت ” و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.
اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد
13/5/1387 :: 11:22 عصر

9/5/1387 :: 4:39 صبح
_____*#####*
_____*#######*
___*###########*
__*##############
__################
_##################_________*#####*
__##################_____*##########*
__##################___*#############*
___#################*_###############*
____#################################*
______###############################*
_______#############################*
________###########################*
__________########################*
___________*####################*
____________*#################*
_____________*##############*
_______________############*
________________#########*
________________*#######*
_________________#####*
__________________###*
__________________##*
با چشمان تومرا به الماس ستارگان آسمان نيازي نيست اين را به آسمان بگو.
7/5/1387 :: 10:4 عصر
هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به هم ديگه نگاه مي کردند ناگهان لنا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرشو انداخت پايين در حالي که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش نيوشا موضوع رو ازش پرسيد .بغض لنا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو ديد و
گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟
لنا با چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟
دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي که بهت بگه عشق چيه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم
لنا گفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو درک کنيد نه معني شفاهيشو حفظ کنيد
و ادامه داد:من شخصي رو دوست داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم با خودم عهد بستم که تا وقتي که نفهميدم از من متنفره بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...
من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم اون حتي قبل ازينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزاي عشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگرو دوست داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم بشي عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو بهخاطرش از دست بدي عشق يعني از هر چيزو هز کسي به خاطرش بگذري اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که ديگه طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت پدرم ازين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود پدرم مي خواست عشق منو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق منو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش مي کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمي تونم بذارم که بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راححتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع غشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که توش نوشته شده بود: لناي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رمو اونجا منتظرت مي مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش
دوستدار تو (ب.ش)
لنا که صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم گمان مي کنم جوابم واضح بود
معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني
لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا براي مراسم ختم يکي از بستگان
لنا بلند شد و گفت: چه کسي ؟
ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان
دستهاي لنا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي زمين افتادو ديگه هم بلند نشد
آره لناي قصه ي ما رفته بود رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي اون دنيا بهم رسيدن...
لنا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد
4/5/1387 :: 4:10 عصر
توي اين نگاه پرازتمنا يک رازهست.
رازي به سنگيني کوه به وسعت درياي دل به آبياي آسمان روياي وصال
راز ي برخاسته از آينه نگاه تو
رازي آمده برجان بي رياي پرازصداقت تو.
3/5/1387 :: 2:11 صبح
روزي حضرت موسي به خداوند متعال عرض کرد : دلم ميخواهد يکي از بندگان خوبت را ببينم . خطاب آمد : درصحرا برو ، آنجا مردي هست که در حال کشاورزي کردن است . او از خوبان درگاه ماست . حضرت آمد و ديد مردي در حال بيل زدن و کار کردن است . حضرت تعجب کرد که او چطور به درجه اي رسيده که خداوند ميفرمايد از خوبان ماست . از جبرئيل پرسيد . جبرئيل عرض کرد : الان خداوند بلائي بر او نازل ميکند ببين او چه ميکند . بلايي نازل شد که آن مرد در يک لحظه هر دو چشمش را از دست داد . فورا نشست ، بيلش را هم جلوي رويش قرار داد .
گفت : مولاي من تا تو مرا بينا مي پسنديدي من داشتن چشم را دوست مي داشتم ، حال که تو مرا کور مي پسندي من کوري را بيش از بينايي دوست دارم .
اشک در ديدگان حضرت حلقه زد ، رو کرد به آن مرد و فرمود : اي مرد من پيغمبر خدا هستم و مستجاب الدعوه . ميخواهي دعا کنم تا خداوند چشمانت را دوباره بينا کند ؟
مرد پاسخ داد : نه .
حضرت فرمود : چرا ؟
گفت :
آنچه پروردگارم براي من اختيار کرده بيشتر دوست دارم تا آنچه را که خود براي خودم مي خواهم
21/4/1387 :: 4:47 عصر
رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد عکس تنهايي خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهيان مي گفتند
هيچ تقصير درختان نيست
ظهر دم کرده تابستان بود
و عقاب خورشيد آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبرديم به کسيژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولي آن نور درشت
عکس آن ميخک قرمز در آب
که اگر باد مي آمد دل او پشت چين هاي تغافل مي زد
چشم ما بود
روزني بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت کن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم
12/4/1387 :: 12:32 عصر

خانه
پارسي بلاگ
پست الکترونيک
شناسنامه صاحب وبلاگ
RSS

:: کل بازديدها ::
3621
:: بازديد امروز ::
11
:: بازديد ديروز ::
37
:: پيوندهاي روزانه::
:: موضوعات وبلاگ ::
:: درباره خودم ::
:: لينک به وبلاگ ::
|
:: دوستان من ::
تا ابد عشق تو مرا بس
:: وضعيت من در ياهو ::
:: اشتراک در خبرنامه ::
نام: | |
ايميل: | |
:: مطالب بايگاني شده ::
عاشقي
نوشته هاي ناب عاشقانه [6]
کاش مي شد
دوستت دارم
بهترين کلمه
خدايا کمکم کن
هفت نصيحت مولانا،عشق من،نيايش
وقتي با تو آشنا شدم
يک نکته
درد عشق
من فقط تو را مي خواهم
عشق يعني
قلب
صداقت در عشق
بدون تو هرگز
زندگي
قصه
من و تو
عاشقانه و تا ابد دوستت خواهم داشت
هر چي بخواي هست
موهبت الهي
بهترين سخنان از دانشمندان
لحظه به تو رسيدن
من باور دارم
نمي بخشمت
سري اول اس ام اس و جوک
سري دوم اس ام اس و جوک
.................
کاش
فروش لپ تاپ
از شکسپير
؟؟؟؟؟//////
عشق از ديدگاه دانشمندان
ثبت نام کنيد و 5000 تو مان پورسانت اوليه بگيريد
تا ابد در قلبمي
نگاهم کن
آرشيو قلب،سجده عشق،روياي سبز [3]
قلبم براي توست،اگه تونستي،برق چشات [3]
تست روانشناسي
خدا مي تواند،*دلبر،*خواستن توانستن نيست [3]
اثري از دکتر شريعتي*قلب [2]
عاشقانه ها سري 1 [5]
دوستت دارم*گفتگو با خدا*عشق يعني™ولنتاين*عشق يعني2ؤ..... [6]
مثل مورچه*بهترين کلمه*اگر*همه چيزم و....... [7]
14/3/87 ارشيو شده ها [8]
ترفند هاي موبايل [9]
3/87 [7]
خانه لبخند
سري دوم نوشته هاي عاشقانه ناب [10]
سري سوم نوشته هاي عاشقانه***بيا تو قشنگه [9]
سري چهارم مطالب و عکس عاشقانه 1/6/87 [8]
FreeCod Fall Hafez
